طریقت ندار
«من ثابت خواهم کرد که صاحب-کیهان را می توان به بند کشید! می شود او را زندانی کرد؛ محاکمه کرد؛ محکوم کرد؛ من ثابت خواهم کرد که صاحب-کیهان خدا نیست!»
از بالای کوه، از درون کوه، جایی که سریر صاحب-کیهان قرار داشت صدای قهقهه ای شدید و تیز بلند شد؛ همه شهر را وحشتی فراگرفته بود. سابقه نداشت کسی این قدرتمندترین را، به چالش بکشد. همیشه در زیر لب ها اعتراضی بود، همیشه در درون دل ها نفرتی بود، اما کسی جرات نداشت صدایش را بلند کند؛ کسی جرات نداشت نفرتش را عیان کند.
همه این مرد را برحذر داشتند از حمله به او. اما مرد دلسرد نشد. میدانست که در این راه تنها خواهد بود؛ میدانست که پشتگرمی نخواهد داشت؛ می دانست که چه راه پر خطری را برگزیده اما اراده کرده بود و اراده اش را کسی نمی توانست بشکند.
از شهر خارج شد و به پای کوه-قلعه رسید. قله کوه سر به آسمان می سائید. ابرهای سیاه همه جا را فراگرفته بود. نوری نبود مگر نوری سرخ و بدشگون از درون کوه.
رعد و برق وحشتناکی زده شد. سایه های دراز خود را نمایان کردند. بادی شدید می وزید. لباسش در باد وزان بود. به راه افتاد.
انگار باری سنگین بر دوش داشت. قدم هایش سنگین بود اما اراده اش قوی تر بود. از دامنه کوه بالا می رفت. به صخره ها رسید. صاعقه ای به کوه زد و سنگ و آوار بر سرش ریخت. بدنش زخمی شد. اما از پا نایستاد. بالاتر رفت. باران گرفت. شدید. خیس شده بود. می لغزید. دستش را نمی توانست به جایی بگیرد. از سرما می لرزید. صخره ها را باز هم بالاتر رفت. ابری سیاه دید که از بالای کوه، از در قلعه بیرون ریخت و به طرف او حرکت کرد. لحظاتی بعد فهمید که دسته ای بزرگ از کلاغان است. با نوکشان به او حمله ور شده بودند. صدای جیغشان کرش می کرد. تمرکزش از دست رفته بود. به دیوار صخره ای چنگ انداخته بود. سر تا پایش مجروح و زخمی بود. شمشیرش را کشید. برق شمشیر ابرها را پاره کرد و نور خورشید از دوردست ها تابید. کلاغ ها انگار که کور شده باشند همه جیغ کشان فرار کردند.
ساعت ها به سمت دروازه قلعه بالا رفت. وقتی به محوطه باز جلوی قلعه رسید صیحه وحشتناکی کوه را به لرزه درآورد.
قلعه نگهبانی نداشت. دروازه را هل داد. پشت آن دروازه دری بود. آن را باز کرد. دری دیگر در جلویش پدیدار شد. از آن گذشت. به دری دیگر رسید. و در پس آن دری دیگر. و دری دیگر و دری دیگر. هیچ کجا نوری نبود مگر پشت درها. نور همیشه از درز در بعدی به بیرون می تابید. در آخر را که باز کرد دید پیرمردی به روی منقلی قوز کرده است و تمام اتاق از نور منقل روشن است.