نامهای به دوستم
سلام بر دوست قديمي و عزيزم حامد
دوستت دارم اين هوا! چطوري؟
يادته ميخواستي من را هدايت كني؟! بعد از اين قضايا يك كمي هدايت شدم.
وقتي ياد بلاهايي كه سرت درآوردم ميافتم شرمنده ميشم كه آخه آدم عاقل سر دوست به اين عزيزي انقدر قر و اطوار مياد؟
با زندگي چه ميكني؟ همچنان درس ميخوني يا تخصص را هم گرفتي و تمومش كردي؟ راستي من را اصلا يادت مياد يا نه؟!!
من كه همچنان تكليف خودم را با زندگي مشخص نكردهام. حالا آمدهام دم در يك آژانس مسافرتي كار ميكنم. خيلي دلم ميخواست هنرمند ميشدم. ولي با اين تنبلي كه دارم بعيد ميدونم هيچ وقت هنر درست حسابي ازم دربياد. خيلي دلم ميخواد يك داستان بنويسم ولي راستش خيلي اوقات احساس خنگي ميكنم. با خودم فكر ميكنم كجاست آن فكر عالي كه بخواهي به نوشته تبديلش كني؟ كجاست آن ديد عميق و باريكبيني كه لازمه نوشتن است؟
گاهي اوقات يك كتابي ميگيرم دستم كه بخونم. مثلا يك كتاب از آيزايا برلين به نام متفكران روس خريدم. جالب هم بود. ولي انگار تاثيري بر ذهنم نداشت. يعني اينكه اصلا اين طور نبود كه بتونم بگم با خواندن اين كتاب آدم عميقتري شدم. تنها چيزي كه از اين كتاب در ذهنم نقش بسته است اين است كه فهميدم روسها همين مشكلاتي را كه ما با مدرنيته داريم را داشتهاند و بيش از ما هم از اين مشكلات رنج كشيدهاند. شايد خيلي بيشتر. آنها تاوان انقلاب بر عليه تزارها را با حكومتي بسيار وحشتناكتر از حكومت الان ما دادند.
آنها رنج بيشتري بردند و هنرمندان بزرگتري را هم تحويل دادند. اين نتيجهگيري من بود از اين كتاب.
راستي خودت چطوري؟! ما كه خيلي مخلصيم.
طاها
24 آبان ماه 1388