ازدواج موقت سر پيري!
صبح اول صبحيه يك پيرمردي آمد دم دفتر. به سختي از پلهها بالا آمد. آدرس را اشتباه آمده بود. اما با صراحت عجيبي خواسته خودش را مطرح كرد. گفت اين آدرس را بهم گفتند كه اينجا زن و دختر دارند براي صيغه! پيرمرد نا نداشت از پلهها بالا بياد! آدم ياد بازي بيليارد با طناب ميافتاد!
اي بابا! ميبينيد! آدم بايد زرنگ باشه حتي سر پيري! ما با اين همه جذابيتهاي جواني جيگر همچين كارهايي را نداريم. حداكثر كاري كه از دستمون برمياد اينه كه با هفت هشتا از بچهها بريم سينما فيلم كتاب قانون ببينيم و به دختر توي فيلم تيكه بندازيم.
واقعا چه قدر تفاوت عرضه وجود داره!