طاها! ما انزلنا
…نازل نکردیم تا در رنج افتی…

دسامبر
29

مشکل من این است که همیشه یک رو بوده ام. دروغ گفتن را والدینم یادم ندادند. پنهان کردن را همیشه انجام میداده ام اما این پنهان کاری کمتر با تحقیق و تفحص روبرو میشد و بنابراین کمتر احتیاج به دورویی داشتم. برای همین هم هست که وبلاگ نویس خوبی نمیشوم. چون نمیتوانم با هویت حقیقیم درونیاتم را بنویسم و با هویت جعلی هم احساس دورویی میکنم یا از این که بازخوردها به خودم برنمیگردد بلکه به شخصی جعلی برمیگردد ناراحت میشوم. ایمیلهایم نام واقعیم هستند. وبلاگم به نام خودم است. صفحه فیسبوک و فرندفیدم هویت حقیقی دارند. پس ترجیح میدهم وقتی نقابی نزده ام با رو کردن درونیاتم هویتم را برملا نکنم. و این گونه است که تبدیل میشوم به شخصی خنثی. بدون جهت گیری. کسی که تنها میتواند فلان و شعر صادر کند نه حرفی که موجب بازخوردی سهمگین شود.

سپتامبر
23

«من ثابت خواهم کرد که صاحب-کیهان را می توان به بند کشید! می شود او را زندانی کرد؛ محاکمه کرد؛ محکوم کرد؛ من ثابت خواهم کرد که صاحب-کیهان خدا نیست!»
از بالای کوه، از درون کوه، جایی که سریر صاحب-کیهان قرار داشت صدای قهقهه ای شدید و تیز بلند شد؛ همه شهر را وحشتی فراگرفته بود. سابقه نداشت کسی این قدرتمندترین را، به چالش بکشد. همیشه در زیر لب ها اعتراضی بود، همیشه در درون دل ها نفرتی بود، اما کسی جرات نداشت صدایش را بلند کند؛ کسی جرات نداشت نفرتش را عیان کند.
همه این مرد را برحذر داشتند از حمله به او. اما مرد دلسرد نشد. میدانست که در این راه تنها خواهد بود؛ میدانست که پشتگرمی نخواهد داشت؛ می دانست که چه راه پر خطری را برگزیده اما اراده کرده بود و اراده اش را کسی نمی توانست بشکند.
از شهر خارج شد و به پای کوه-قلعه رسید. قله کوه سر به آسمان می سائید. ابرهای سیاه همه جا را فراگرفته بود. نوری نبود مگر نوری سرخ و بدشگون از درون کوه.
رعد و برق وحشتناکی زده شد. سایه های دراز خود را نمایان کردند. بادی شدید می وزید. لباسش در باد وزان بود. به راه افتاد.
انگار باری سنگین بر دوش داشت. قدم هایش سنگین بود اما اراده اش قوی تر بود. از دامنه کوه بالا می رفت. به صخره ها رسید. صاعقه ای به کوه زد و سنگ و آوار بر سرش ریخت. بدنش زخمی شد. اما از پا نایستاد. بالاتر رفت. باران گرفت. شدید. خیس شده بود. می لغزید. دستش را نمی توانست به جایی بگیرد. از سرما می لرزید. صخره ها را باز هم بالاتر رفت. ابری سیاه دید که از بالای کوه، از در قلعه بیرون ریخت و به طرف او حرکت کرد. لحظاتی بعد فهمید که دسته ای بزرگ از کلاغان است. با نوکشان به او حمله ور شده بودند. صدای جیغشان کرش می کرد. تمرکزش از دست رفته بود. به دیوار صخره ای چنگ انداخته بود. سر تا پایش مجروح و زخمی بود. شمشیرش را کشید. برق شمشیر ابرها را پاره کرد و نور خورشید از دوردست ها تابید. کلاغ ها انگار که کور شده باشند همه جیغ کشان فرار کردند.
ساعت ها به سمت دروازه قلعه بالا رفت. وقتی به محوطه باز جلوی قلعه رسید صیحه وحشتناکی کوه را به لرزه درآورد.
قلعه نگهبانی نداشت. دروازه را هل داد. پشت آن دروازه دری بود. آن را باز کرد. دری دیگر در جلویش پدیدار شد. از آن گذشت. به دری دیگر رسید. و در پس آن دری دیگر. و دری دیگر و دری دیگر. هیچ کجا نوری نبود مگر پشت درها. نور همیشه از درز در بعدی به بیرون می تابید. در آخر را که باز کرد دید پیرمردی به روی منقلی قوز کرده است و تمام اتاق از نور منقل روشن است.

سپتامبر
18

میدونی؟ یه جوری هستی. مثل خدا مثلا. خدا خیلی قویه ولی به بنده اش، به بنده ناچیزش اجازه هر کاری میده، انقدر که بنده خیال می کنه می تونه به جنگ خدا هم بره.
وقتی با اون چشمهات نگاهم می کنی احساس می کنم خدا داره بهم نگاه می کنه. نشستی اون جا و به رفتارهای احمقانه ام نگاه می کنی و به تلاشم برای این که قدرت مند به نظر برسم نگاه می کنی و کامل تر از اون هستی که ناقصی هایم رو ببینی و به رخم بکشی و قوی تر از اون که لازم باشه نشونم بدی در برابرت قدرتی ندارم.
نشستی و اجازه میدی نقش یک مرد رو برات بازی کنم در حالی که این خودمم که احتیاج به این نقش دارم نه تو

سپتامبر
11

این رمان داستان جلال آریان شخصیت معروف رمان های اسماعیل فصیح است در کنار چند شخصیت دیگر که در اهواز سال 62 زندگی زیر ترس جنگ و حمله و موشک باران را تجربه میکنند. آن چه که در رمان تعجب خواننده را برمی انگیزد رفتارها و دیدگاه های مخالف استاندارد های جمهوری اسلامی است و اینکه چگونه چنین کتابی مجوز چاپ گرفته است. اما هر چه پیشتر می رویم متوجه سیاست مداری اسماعیل فصیح می شویم. فصیح با ان که بسیاری از آداب و فرهنگ مورد قبول جمهوری اسلامی را در قصه زیر پا می گذارد اما هرگز با ایدئولوژی این نظام مخالفت نمی کند. فضای جبهه و جنگ را زیر سوال نمی برد. از ارائه چهره منفی از سران جمهوری اسلامی کاملا خودداری میکند و نسبت به آن ها هیچ جبهه گیری نشان نمی دهد. تنها از یک سری کارمندان و کارگزاران رده میانه دستگاه های دولتی انتقاد میکند و حتی از کارمندان رده پایین هم انتقاد نمیکند؛ هرچند که انها را صاحب قدرت تشخیص هم نمی بیند.زمستان 62 نوشته اسماعیل فصیح

دو شخصیت پررنگ داستان یعنی جلال آریان و منصور فرجام دو تکنوکرات هستند و تقریبا ایدئولوژی خاصی ندارند جز کار کردن درست. جلال آریان تا به آخر این گونه باقی می ماند اما منصور فرجام تحت تاثیر فداکاریهای مردم جنگ زده به رستگاری ایدوئولوژیک دست پیدا میکند.

شخصیت منصور فرجام را شاید بتوان با شخصیت اصلی رمان وداع با اسلحه همینگوی مقایسه کرد. کسی که در میانه یک جنگ گیر کرده است که از آن سر در نمی آورد و عاشق است. اما اگر در رمان همینگوی ایدئولوژی حاکم بی مایه و سست است در رمان زمستان 62 فضای ایدئولوژیک غالبتر از آن است که کسی بتواندخلاف جریان آن حرکت کند و سرانجام منصور فرجام هم با آن هم جریان می شود.

شخصیت های داستان همه خونگرمی جنوبی دارند و به راحتی با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. جلال آریان و دوستانش از آزاداندیشی برخوردار هستند و در تقابل با دیگر فرهنگ ها و در مقابل فرهنگ جدید با سعه صدر برخورد می کنند. اگر چه فرهنگ مردم فرودست را نمیپسندند و پیرو آن فرهنگ نیستند اما خود را جدای از آن ها نمی بینند و تفرعن و گنده دماغی ندارند. رابطه کارگر و خدمتکار خانگی با آن ها یک طرفه نیست و اصل سفر جلال آریان به اهواز برای کمک رسانی به پسر خدمتکارش و پیدا کردن او در جبهه ها و فرستادنش به خانه است.

یکی از مزایای خواندن این رمان آشنایی با وضعیت اسفناک ادارات دولتی و احمقانگی استفاده از نیروهای مثلا متعهد به جای نیروهای متخصص است. به صورتی که وقتی یک شخص تکنوکرات مانند منصور فرجام که تنها هدفش کار کردن به بهترین نحو است به این سیستم وارد می شود سرانجام دلمرده و خسته بدون آن که کوچکترین کاری از پیش برده باشد افسرده و غمگین تنها راه را فرار می بیند؛ هر چند که فرار او رو به جلو است.

هنگامی که به زور یک سیستم سکولار را که دین در آن علی السویه است بخواهیم دینی کنیم به دیدگاه های افراط گرایانه ای می رسیم که در آن یک فرد متخصص به خاطر رعایت نکردن شئونات فرعی اسلامی (و نه اصول اساسی) مانند حجاب و یا تراشیدن ریش از سیستم اخراج می شود و فرد نامتخصص که ظاهرا متعهد است به جای او بر سر کار می آید.

سپتامبر
22

امروزدر رژه بين يك ستوان٢ وظيفه ويك سرباز0 درگيري لفظي پيش آمد. گروهبان كادري آمد وسط و خودش با س٢وظ درگيري پيداكرد! تهديد كرد برات١٠روز اضاف ميزنم. يك ساعت تمام پاچه خاري گ١ كادري را كردم. فكر كردم تموم شد. اما وقتي برگشتيم خود سرگرد س٢ را توبيخ كرد!

سپتامبر
21

به يكي از بچه ها مرخصي دادند در حالي كه تازه از مرخصي برگشته بود. دليل اين دست و دلبازي اين بود كه ازش خواستند تا تعداد زيادي كلاه بره بياورد. آورد به خرج خودش. چهل و خورده اي هزار تومان.

سپتامبر
20

آسايشگاه ما با گروهبانهاي كادري يكي است. جايمان كم بود و بيشتر اطاقها در دست كادريها است. ظرف دو سه روز گذشته چند مهندس جديد آمده. در يك اطاق 5 در 6 هفده نفر هستيم. اعصابها به هم ريخته. كردها هم اذيت ميكنند.

سپتامبر
18

پستي از داخل پادگان. دسترسي به فيسبوك و فرندفيد ندارم. با موبايل توي وبلاگ مينويسم.

نوامبر
17

سلام بر دوست قديمي و عزيزم حامد
دوستت دارم اين هوا! چطوري؟
يادته مي‌خواستي من را هدايت كني؟! بعد از اين قضايا يك كمي هدايت شدم.
وقتي ياد بلاهايي كه سرت درآوردم مي‌افتم شرمنده مي‌شم كه آخه آدم عاقل سر دوست به اين عزيزي انقدر قر و اطوار مياد؟
با زندگي چه مي‌كني؟ همچنان درس مي‌خوني يا تخصص را هم گرفتي و تمومش كردي؟ راستي من را اصلا يادت مياد يا نه؟!!
من كه همچنان تكليف خودم را با زندگي مشخص نكرده‌ام. حالا آمده‌ام دم در يك آژانس مسافرتي كار مي‌كنم. خيلي دلم مي‌خواست هنرمند مي‌شدم. ولي با اين تنبلي كه دارم بعيد مي‌دونم هيچ وقت هنر درست حسابي ازم دربياد. خيلي دلم مي‌خواد يك داستان بنويسم ولي راستش خيلي اوقات احساس خنگي مي‌كنم. با خودم فكر مي‌كنم كجاست آن فكر عالي كه بخواهي به نوشته تبديلش كني؟ كجاست آن ديد عميق و باريك‌بيني كه لازمه نوشتن است؟
گاهي اوقات يك كتابي مي‌گيرم دستم كه بخونم. مثلا يك كتاب از آيزايا برلين به نام متفكران روس خريدم. جالب هم بود. ولي انگار تاثيري بر ذهنم نداشت. يعني اينكه اصلا اين طور نبود كه بتونم بگم با خواندن اين كتاب آدم عميق‌تري شدم. تنها چيزي كه از اين كتاب در ذهنم نقش بسته است اين است كه فهميدم روس‌ها همين مشكلاتي را كه ما با مدرنيته داريم را داشته‌اند و بيش از ما هم از اين مشكلات رنج كشيده‌اند. شايد خيلي بيشتر. آنها تاوان انقلاب بر عليه تزارها را با حكومتي بسيار وحشتناك‌تر از حكومت الان ما دادند.
آنها رنج بيشتري بردند و هنرمندان بزرگتري را هم تحويل دادند. اين نتيجه‌گيري من بود از اين كتاب.
راستي خودت چطوري؟! ما كه خيلي مخلصيم.
طاها
24 آبان ماه 1388

نوامبر
10

صبح اول صبحيه يك پيرمردي آمد دم دفتر. به سختي از پله‌ها بالا آمد. آدرس را اشتباه آمده بود. اما با صراحت عجيبي خواسته خودش را مطرح كرد. گفت اين آدرس را بهم گفتند كه اينجا زن و دختر دارند براي صيغه! پيرمرد نا نداشت از پله‌ها بالا بياد! آدم ياد بازي بيليارد با طناب مي‌افتاد!
اي بابا! مي‌بينيد! آدم بايد زرنگ باشه حتي سر پيري! ما با اين همه جذابيت‌هاي جواني جيگر همچين كارهايي را نداريم. حداكثر كاري كه از دستمون برمياد اينه كه با هفت هشتا از بچه‌ها بريم سينما فيلم كتاب قانون ببينيم و به دختر توي فيلم تيكه بندازيم.
واقعا چه قدر تفاوت عرضه وجود داره!

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.